1- معمولاً عادت ندارم از کسی به خاطر انتساب به شخصیتی تعریف کنم و برعکس ، چندین بار به این شیوه ها با عناوینی چون «ولیعهد پروری» و « شهبانوگری» تاخته ام حتی اگر این اشخاص فرزند و مادر شهید بوده باشند. فاطمه فاطمه است ِ دکتر شریعتی نمونه خوبی است که تبیین می کند حضرت زهرا «س» نه به دلیل انتساب به پیامبر اکرم «ص» و همسری امام علی «ع» و مادری بزرگانی چون امام حسن و امام حسین «علیهم السلام» که بیش از آنها به دلیل رفعت و عظمت خود شخصیت بزرگوارش است که شایسته احترام و تکریم و تعظیم است .

2- مسئله «شمس» فرق می کند . شمس از نمونه هایی است که اتفاقاً شخصیت فرهنگی و سیاسیش ، تحت الشعاع انوار درخشان شخصیت برادر بزرگش «جلال » قرار گرفت و اتفاقاً در مورد او به همین دلیل ِ پرهیز از انتساب ، به او به چشم ِ برادر ِ جلال نگریستند نه به چشم شمس ِ نویسنده و سیاستمدار ! و این برای او نوعی مظلومیت به شمار می رود.
حدود پنج شش سال پیش ، ماهنامه « کیهان فرهنگی» در اقدامی شایسته و با تعمد ، به سراغ شمس رفت تا این بار فقط از او بشنود و درباره او بگوید و بنویسد که در این کار تا حد زیادی موفق شد . هر چند بالاخره نمی شود در چنین ویژه نامه ای نامی از جلال و طالقانی و ... نیاید !
3- سی چهل روز پیش که همکار سابق کیهانی مان خانوم مریم کاظم زاده - همسر خواهر زاده شمس و جلال - زنگ زد و خبر بستری شدن شمس را داد و گفت که حالش وخیم است ، غم وجودم را گرفت ؛بیشتر از آن رو که می دیدم ما تنها در هنگامه هایی که مردی را از دست داده ایم یا در شُرُف از دست دادنیم به صرافت بزرگداشت او می افتیم . اما وقتی یاد آوینی افتادم که در ماهنامه سوره ، شماره ای را به مصاحبه با شمس اختصاص داده بود و کیهان ِ دوران برادر بزرگوارم مهدی نصیری که فکر می کنم یوسفعلی میر شکاک کار مشابهی کرده بود و کیهان فرهنگی دوران حاج آقا معلا که همان طور که گفتم یک شماره کامل را فقط به شمس ویژه کرده بود ، کمی تسلا یافتم و بخصوص که در روزهای بعد ، دیدم رهبر عزیز انقلاب کسانی را برای عیادت و پیگیری حال او فرستاده بودند و شخصیتهای فرهنگی و نویسندگانی که به دیدنش رفتند و حال شمس کمی بهتر شد .

اما امروز صبح زود که خانوم کاظم زاده یک بار دیگر تماس گرفت و خبر کوچ آل احمد را داد ، به این فکر کردم که او و جلال چه سعادتمند بودند که پس از عمری دویدن به دنبال این حزب و گروه و جدایی از دینداری و اصالت ، چه خوب به فطرت خودشان بازگشتند و عاقبت به خیر شدند . بعد از اینکه به دوستان خبرگزاریها ، خبر درگذشت شمس را دادم ، رفتم سراغ کیهان فرهنگی ویژه شمس و یک بار دیگر ، حرفهای او را و خاطرات او را از این «بازگشت» خواندم ؛ حرفها و خاطراتی که خواندنشان برای هر کسی که ذوقی دارد و دغدغه ای ، تأمل برانگیز و عبرت آموز است :
الف - امام برای نگارش غربزدگی ، به جلال جایزه داد
شمس آل احمد در مصاحبه با کیهان فرهنگی : قبل از انقلاب ، من با احمد آقا خمینی آشنا بودم . خدا او را رحمت کند . وقتی در دی ماه سال 40 پدرم فوت کرد ، حضرت امام برای ایشان در قم مجلسی گرفته بودند . این بود که برای عرض تشکر ، جلال و من و دامادمان شیخ حسن دانایی به خدمت ایشان رفتیم . اول با احمد آقا روبوسی کردیم و بعد ، احمد آقا پیش آقا رفت و چیزی در گوش ایشان گفت و آقا اجازه ورود دادند. اطاق مستطیل شکلی بود با یک تشکچه کوچکی که بالای اطاق افتاده بود و قسمتی از یک کتاب از زیر آن پیدا بود . جلال ، آهسته کتاب را بیرون کشید ؛ «غربزدگی» بود. به امام گفت : آقا این پرت و پلاهای ما خدمت شما هم رسیده ؟ امام گفتند : من برای این کتاب ، خیلی هم از شما متشکرم . این مطالب ، اباطیل نیست . این حرفها را ما باید می زدیم و حالا که شما زده اید ، کار خوبی کرده اید و بعد دست کردند از زیر همان تشکچه ، یک پاکت در آوردند و گفتند : این هم جایزه اش .
از خدمت ایشان که بیرون آمدیم ، توی راه در ماشین ، من پاکت را باز کردم . مقداری پول بود . به جلال گفتم : این پول را باید نصف کنیم . گفت : چرا نصف ؟ همه اش مال تو . این را آقا به تو داده ، من خانه دارم ، اما تو خانه نداری. من آن پول را پیش پرداخت همین خانه ای دادم که حالا هم در آن زندگی می کنم.
ب - صادق هدایت ، جلال را توده ای کرد
همان طور که اشاره کردم ، جلال مقدمات و سطح را در مدرسه دینی مروی خواند و بعد به نجف اشرف رفت و برگشت و دیگر ، آن مسایل را رها کرد و ادبیات خواند. یک قصه و یک ترجمه هم از او در مجله سخن که آنزمان خانلری در می آورد ، چاپ شد . دکتر خانلری هم آنروزها چپ می زد ، صادق هدایت هم آنموقع با مجله سخن همکاری داشت و دور و بر حزب توده زیاد می رفت و سمپات آنها بود . صادق هدایت ، جلال را به حزب توده معرفی کرد . سال 1323 جلال عضو حزب توده شد و ترقی کرد ، چون هم زبان عربی می دانست و مشترک مجله « الهلال» مصر بود و هم زبان فرانسه می دانست و دهان گرمی در سخنرانی و خطابه داشت و از طرفی ، جوان ِ با جسارتی بود.
ج- ریشه یابی بد اخلاقیهای پدر آل احمد که در قصه های جلال بازتاب داشت
پدرم ، مردی خوش اخلاق و مهربان و مردم دار بود و خط خوشی هم داشت ، اما خانه نشینی بر اثر جور حکومت رضا خان ، او راتنگ خلق کرده بود ...آنزمان حکومت پهلوی قصد داشت روحانیت شیعه را منهدم کند و چنان فشاری وارد کرد که چند سال خانواده ما نتوانستند از خانه خارج بشوند و ما با چه مکافات و دردسری در خانه ، حمام کوچکی ساختیم . عکس العمل خانه نشینی پدر ، بخصوص وقتی که محضرش را بسته بودند و مسجد و محرابش (مسجد پامنار و مسجد لباسچی) را تعطیل کرده بودند وجود یک جو عصبی و متشنج در خانه بود که منجر به تنبیه و سختگیری زیاد نسبت به ما می شد و همین جو بود که اول جلال و بعد مرا عاصی کرد ؛ عصیانی که به صورت طغیان علیه باورهای اخلاقی و عقیدتی خانواده بروز کرد و باعث شد که جلال در بیست و یک سالگی و من در هفده سالگی از آن فضا فاصله بگیریم.
مرتبط :
- خبر کیهان درباره درگذشت شمس آل احمد.
- مصاحبه همسرم با خبرگزاری شبستان
کاملاً غیر مرتبط : مرگ بر دیکتاتور !




